گوناگون


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.(فروغ فرخزاد)

بقیش در ادامه مطلب...


زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به
طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند
وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای
کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن
هم چیزی نپرسد...
بقیش در ادامه مطلب...


کی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر
کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به
پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت.پسرکوچولو
هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان
و باباش می ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش
بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن
اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.پسر کوچولو که با برادرش تنها
شد … خم شد روی سرش و گفت:داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی...
به من می گی قیافه ی
خدا چه شکلیه؟
آخه من کم کم داره یادم می ره!!!!!!!