تبليغاتX
شازده کوچولو.

شازده کوچولو.

گوناگون

دانلود آهنگ فوق العاده زیبای مازیار فلاحی به اسم قلب یخی.

واقعا قشنگه

من که روزی هزار بار گوش میکنمش


دانلود



+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 دی1389ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط شمع  | 

آن خانوم که بود(مطلب طنز)

از يك استاد سخنور دعوت بعمل آمد كه درجمع مديران ارشد يك سازمان ايراد سخن نمايد.

محور سخنرانى درخصوص مسائل انگيزشى و چگونگى ارتقاء سطح روحيه كاركنان دورميزد.

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتى كه توجه حضار كاملاً به گفته هايش
جلب شده بود،

چنين گفت: "آرى دوستان، من بهترين سالهاى زندگى را درآغوش زنى گذراندم كه
همسرم نبود".

ناگهان سكوت شوك برانگيزى جمع حضار را فرا گرفت!

استاد وقتى تعجب آنان را ديد، پس از كمى مكث ادامه داد: "آن زن، مادرم بود".

حاضران شروع به خنديدن كردند و استاد سخنان خود را
ادامه داد...

-

-

-

تقريباً يك هفته از آن قضيه سپرى گشت تا اينكه يكى از مديران ارشد همان سازمان

به همراه همسرش به يك ميهمانى نيمه رسمى دعوت شد.

آن مدير از جمله افراد پركار و تلاشگر سازمان بود كه هميشه خدا سرش شلوغ بود.

او خواست كه خودى نشان داده و در جمع دوستان و آشنايان با بازگو كردن همان لطيفه،

محفل را بيشتر گرم كند. لذا با صداى بلند گفت:

"آرى، من بهترين سالهاى زندگى خود را درآغوش زنى گذرانده ام كه همسرم نبود!".

همانطورى كه انتظارميرفت سكوت توأم با شك همه را فرا گرفت

و طبيعتاً همسرش نيز دراوج خشم
و حسادت بسر ميبرد.

مدير كه وقت را مناسب ميديد،‌ خواست لطيفه را ادامه دهد، اما از بد
حادثه، چيزى به خاطرش نيامد.

وهرچه زمان گذشت، سوءظن ميهمانان نسبت به او بيشتر شد، تا اينكه بناچار گفت:

"راستش دوستان، هرچى فكر ميكنم، نميتونم بخاطر بيارم آن خانم كى بود!".

نتيجه اخلاقى:

Don't copy; if you can't paste

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آذر1389ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط شمع  | 

این آهنگو خیلی خوشم اومد.گفتم شاید تو هم خوشت بیاد.

آهنگ جدید و بسیار زیبای محمد یاوری به نام شرقی


دانلود

+ نوشته شده در  جمعه 28 آبان1389ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط شمع  | 

به آرامی آغاز به مردن میکنی...

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  uwxxylqm387ujy6801he.jpg
مشاهده: 19
حجم:  5.5 کیلو بایت



شعری از پابلو نرودا
به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن می كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می كنند،
دوری كنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر هنگامی كه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 2:38 قبل از ظهر  توسط شمع  | 

کـــــم کــــــم یاد میگیری...


کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم هستی
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آبان1389ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط شمع  | 

پرواز را به خاطر بسپار...

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط شمع  | 

برای اعظم ...


براي اعتراف به كليسا مي روم
رو در روي علف هاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم
و همه ي گناهان خود را اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها
بي واسطه با خدا حرف مي زنند.(حسین پناهی)




+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط شمع  | 

اون روزا یادش بخیر...

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد...

بقیش در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 مهر1389ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط شمع  | 

جعبه کفش!!!

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به

طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند
وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای
کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن
هم چیزی نپرسد...

بقیش در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 مهر1389ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط شمع  | 

خدا چه شکلی است؟؟

کی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت.پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت:داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی...

به من می گی قیافه ی
خدا چه شکلیه؟

آخه من کم کم داره یادم می ره!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط شمع  |